Archive for the ‘تفکرات تنهایی’ Category

بعضی ها

آوریل 8, 2009

0

امروز دوستی این ایمیل را برایم ارسال کرده بود.

آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد:

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر،

بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

بعضي ها خيلي جور هاي مختلف هستند .

شما چطور؟ آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد ؟؟؟

نمیدونم چرا یه دفعه یاد شعر سیاوش افتادم که میگفت هر کسی هستی یه دفعه قد بکش از پشت نقاب…

میدونم که ربط چندانی بینشون پیدا نمیشه اما اگر ما ذات هر انسان رو که مقدس و قابل ستایش است به این دلیل که سر چشمه اش مقدس ترین است, رو منشا قرار بدیم, اون موقع درک این موضوع که تمام ما در حال دویدن در بی راهه هایی بیش نیستیم, راحت تره.

خوش به حال اون کسی که این دنیا با تمام دبدبه و کبکبه و تمام کهکشان هاش اونقدر براش کوچیکه که دلش داره از کمبود جا میترکه و دم نمیزنه.

خوش به حال اون که وسعت اندیشه هاش بسیار فراتر از کف پاش تا مغزشه. 

شما چی فکر میکنی؟

باید…

مارس 21, 2009

leafe-tn_s_

رفتم و دیدم… برگشتم و گریستم… چیدم و خندیدم… ندیدم و گذشتم… شنیدم و لبریز شدم… از شرم خیس شدم و به روی خود نیاوردم… غرورم را نشکستم و پایدار و با ایمان ادامه دادم… غرق شدم و نجات یافتم… خوردم و دمی نزدم… کاه ها را جمع کردم و کوهی ساختم و از آن بالا رفتم… تمیز و پرغرور… کامل تر و ساده تر!… ترسان از گذشته و پرسان از حال و محکوم به آینده… همچنان می تازم و میروم… انگار دومرتبه آغاز شده… اما… امیدوارم در خلال این بیداری دوباره, آهی بایستم و بنوشم… نه با عجله و تردید… که با درک یک یکِ “لحظه های ابدی”…

شاید رنگ بندی دیگری بیابم… شاید بتوانم مکثی بیارامم… شاید خانه ای ساختم… شاید پس گرفتم… شاید نشستم و دویدم… شاید ویرانده ها را دوباره ایجاد کردم… شاید… شاید زایشی را دلیل بودم… شاید قلبی را امید بودم و… دیده ای را شوق انتظار… شاید مشرقی برای خورشید بودم و نه مغرب… شاید دیگه وقتش باشه که شاید ها را به باید تبدیل کنم…

باید وقتش رسیده باشه که طرحی ایجاد کنم… باید بهتر ببینم و مدهوش شوم… باید توصیه کنم… اصلا باید ایجادش کنم… نه ادامه و نه پیرو… که باید آغاز و پیدایشی را باشم… باید گه گاهی “چیزی” بگویم که گویای “همه چیز” است… باید دلیلی باشم برای پیدا کردن خودم… باید گاهی بخوانم… چنان بخوانم که بلندشان کند… چنان بلندشان کند که برقصند…..

سال شلوغی انتظارم را میکشد… سالی که دلیل شلوغی اش من هستم نه دیگری… باید از همین لحظه “با غرور و با ایمان” شروعش کنم… به امید اینکه در پایانش, شایدی نمانده باشد…/

 leafe leafe leafe

امیدوارم سال جدید خورشیدی, سالی که با شیوه ی خودم تبریکش گفتم را چنان طی کنید که در پایان حتی سر سوزنی حسرت و آه همراهتان نباشد.

نمیدونم اولین پست سال جدید تا چه اندازه مورد توجهتون قرار گرفته, (اصلا قرار گرفته یا نه!) و نظرتون درباره اش چیه. پس بی صبرانه منتظرم که تک تک نظراتتان را بخوانم…

تخصص در بیان نوشتاری

ژانویه 15, 2009

تک تک مفاهیم زبان ابزارهای آن زبانند و زبان چیزی نیست به جز ابزار آلات متعدد.

هر فرد به نسبت توانایی کار با ابزارها می تواند از آن ها استفاده کند. استفاده از یک زبان هم نیاز به توانایی و هم نیاز به تخصص دارد, ” تخصص در استفاده از ابزار آلات متنوع و مختلف”.

همانگونه که گاهی اوقات در دنیای واقعی چند ابزار شباهت هایی به هم دارند, در دنیای کلمات هم گاهی چند کلمه در برگیرنده یک مفهوم هست و یا باالعکس شاید یک لغت شامل مفاهیم مختلف باشد.

چیدمان ابزار آلات مختلف و به وجود آوردن مفهومی کارا, نیاز به تخصص خاص دارد. شاید هم انکی هنر تا چینش این همه ادوات قواره ای نامانوس ایجاد نکند.

پس در ایجاد هر توازنی حتی در حیطه زبان و بیان نوشتاری, به عقیده من هم نیاز به تخصص است و هم سلیقه و هنر ذاتی.