Archive for the ‘اندیشه های نابهنگام’ Category

آزاد؛ بودن یا نبودن

ژوئن 23, 2009

Freedom

یک پرنده را بنگرید… به عنوان مثال یک کبوتر سفید و لاغر را. چنان آزادانه و بی پروا اوج میگیرد انگار میکنی که تا به حال پروازی انجام نداده و این آخرین لحظاتیست که او میتواند زندگی کند و همین لحظات را غنیمت دانسته و میخواهد پرواز کند.

همین کبوتر را در نظر بیاورید هنگامی که زندانی شماست و در دستان شما چنان با هیجان و ترس به اطراف مینگرد انگار چیزی را از دست داده و در به در به دنبالش است. به زحمت فراوان و حتی به قیمت از دست دادن زیبایی پرهایش و با تمام وجود سعی دارد که از دستانتان بگریزد و دوباره به کار مهمش که همانا پروازی به وسعت میدان عملش است, ادامه دهد. گویی وجودش سرشار است از پریدن و اگر آن را از او بگیریم ( کبوتر منهای پرواز ), چنان لایعقل و بی چاره میشود که دلیلی برای ادامه نمیبیند و هرلحظه آرزوی مرگ میکند.

این حقیقت جزئی جدا نشدنی است از قسمت وجودی ( ذات ) تمام موجودات زنده و حتی نباتی که در اندیشه ما چنان زنده اند که انگار نیستند، اما میتوان این حقیقت را در ذره ذره ی آن ها هم یافت.

پس من به شخصه نمیتوانم بگویم که شخصا دوست دارم آزاد باشم و شاید دیگری چنین نیاندیشد. چنان که اشاره کردم, آزادی و در آزادی به سر بردن, منتهی به ذات است و امریست نوشته شده و نه در دست من است که آن را تغییری ایجاد کنم و نه در توانیایی شخصی دیگر.

آزادی مکتوب در ذات و سرشت هر موجودیست و همواره در جستجوی آن حتی جانش را هم فدا کرده است. دلیل این که بمیر اما به زندان تن در نده, حقیقتی نیست که بتوان با معادلات و اجتماع مجهولات و سپس سعی در پی بردن آن ها, به آن رسیدگی کرد ( برخلاف بسیاری از حقایق دیگر ). دلیلش هم ذاتی بودن “امر آزاد بودن” است. مطمئنم که اگر ذات یک موجود را به قسمت هایی تقسیم کنیم, گوشه ی دنجی از آن متعلق به آزادیست که خودش هم آزادانه و با دیدی شامل, در حال پاییدن دیگر محفوظیات است و شاید در مواقعی در کار آنان ( با دیدگاه مخصوص به خودش ) دخالت هایی هم انجام دهد.

پس همانگونه که در خلقت, تصمیم گیری برای هر موجودی از پیش تعیین نشده, نتیجه این است که همگان میتوانند تصمیماتشان را شخصا انجام دهند و منتظر پیامد هایش هم بمانند… و در تمامی این مسیرهای پر پیچ و خم, تمرکز و نفس آزادی, همچون چشمانی خیره, اعمالمان را در سایه ی تدبیرخودش زیر نظر دارد.

———————————————–

همانطور که از این نوشتار بر می آید، سعی کردم مفهوم آزادی و آزاد بودن را از تمرکز در قشری خاص بزدایم و با پرداختن به امر ذاتی بودن آزادی، آن را به تمامی مردم و رده های سنی مختلف و دو جنس متفاوت بشری ربط بدهم.

منتظر خواندن نظراتتان درباره ی این نوشته هستم…

فراسوی نیک و بد – 1

می 27, 2009

والاترین بینش های ما هنگامی که سرزده وارد گوش های کسانی شوند که پیشاپیش برای آن ها ساخته و پرداخته و مقدر نشده باشند، می باید – و جز این نشاید! – که طنین حماقت و گاه طنین جنایت داشته باشند.

روزگاری فیلسوفان – چه در میان هندیان، چه در میان یونانیان و ایرانیان و مسلمانان، و سخن کوتاه، هر جا که انسان به نظام مراتب باور داشته است نه به برابری و حقوق برابر – میان اهل برون و اهل درون فرق میگذاشتند؛ اما این فرق چندان در این نیست که آنکه بیرونی است، بیرون می ایستد و از بیرون، نه از درون، می نگرد و ارزیابی میکند و می سنجد و حکم می کند؛ بل فرق بنیادی تر در این است که اهل برون چیز ها را از پایین به بالا مینگردند؛ اما اهل درون از بالا به پایین.

روان را بلندی هاییست که اگر از آن ها [ بر جهان ] بنگریم، دیگر تراژدی نیز در ما سوگ انگیز نخواهد بود؛ و اگر همه ی درد و رنج عالم را یکجا گردآوریم و فراچشم نهیم، که را آن جسارت است که بگوید چنین دیداری ناچار ما را به سوی ترحم، و در نتیجه، دوچندان کردن درد و رنج می کشاند و اغوا میکند؟…

آنچه نوع برتری از انسان را خوراک است یا مایه ای جانفزا، نوعی بسیار دگرگونه تر و پست تر را می باید همچون زهر باشد.

وجود فضیلت های همگانی در فیلسوف چه بسا جز به معنای ضعف و رذیلت نباشد.

چه بسا انسانی والاگهر تر هنگامی که پستی می گیرد و کارش به نابودی می کشد، صفاتی را دارا شود که به سبب داشتن آن صفات وی را در عالمی پست تر، که در آن فرو افتاده است، همچون قدیس پاس دارند.

کتاب هایی هست که بر حسب آن که روانی و نیروی حیاتیی پست بدان ها روی کند یا والا و قوی، برای روان و سلامت ارزش هایی باژگونه دارند: در وجه نخست، کتاب هایی خطرناک و ویرانگر و فروپاشیده اند؛ و در وجه دیگر، بانگ منادی لشکرند که دلیرترینان را به میدان دلیریشان فرا می خواندند.

کتاب هایی که برای همه ی عالم نوشته می شوند، همیشه بوی گند می دهند: بوی مردم کوچک به آن ها چسبیده است. هرجا که مردم می خورند و می آشامند، حتی آنجا که پرستش میکنند، این بو مشام را می آزارد.

هرکه بخواهد در هوای پاک دم زند، به کلیسا پای نمی گذارد.

فردرییش نیچه – فراسوی نیک و بد

فصل دوم – جان آزاده – پاره ی 30

برای کسی سخن بگو که ارزش بودن یک شنونده را برای حرف هایت داشته باشد. کسی که صحبت هایت را درک نتواند کند، چه باک از چسباندن انگ و نادانی به تو؟ چه بسا که تفکر پویای تو کفریست خبیصانه در نظر او. پس اصلا هیچ نگو و خود را “بارور” کن تا جنگ بیهوده و عبث با دیگری!

تفکر خود را در این دنیای “مهاجم به اندیشه” داشتن بسیار سخت است. برداشت هایی که تا به کاغذ پای بگذارند، چنان تغییر ماهیت می دهند که گویی ریشه شان تغییر داشته و از اول همینطور اندیشیده شده!

این بینش های متفاوت است که از تجربیات پیشین منشا گرفته و برداشت های متفاوت می سازد. برداشت هایی که زمین تا آسمان تفاوتشان است. پیش درآمدی که بر گذشته ی اصل، و یا در راه اصل شدنی، باب شده و رشد یافته، چه بسا موضوع اصلی را در نظر برداشت کننده ی ثانوی نوع دیگری معنی کند.

و امیدوارم همه خوانندگان به این نتیجه رسیده باشند که تفکر نیچه از کلیسا در آخرین خط، تمام ادیان و در یک کلام اصل “دین” است.

به منجلاب کشیده شدن دین تا حدی که خودش هم اذعان می کند “دین مال انسان های بیکار است” قضیه ایست خاص که صحبتش فقط در فراسوی نیک و بد و چارچوب اندیشه ی چون نیچه اندیشان میگنجد. چرا که صحبت ما ورای تمامی ارزش هاست و این تفکرات ماست که ارزش های مختلف را شامل می شود که اگر عکس این بود، مردان دینی بسیاری هستند که وظیفه اش را بر عهده دارند.

و با اشاره به این نکته که فراسوی نیک و بد برای تویی که قصد نداری از حد تفکرت بیشتر بیاندیشی نوشته نشده. که برای آنی است که مایل است ورای وجود و ماورای سطح دانش تحمیل شده و حتی به قیمت شنا کردن بر خلاف سیل تمامی اندیشه ها شنا کرده و بیاندیشد. همانطور که سقراط در پاسخ شاگردانی که از اهانت او به اندیشه های افلاطون گلایه میکردند گفت: افلاطون را بسیار دوست دارم، ولی حقیقیت را بیشتر از افلاطون دوست دارم.

اما با تمام این وجود،

فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب ها نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد…

پس بیشتر نظری نمی دهم و منتظر نظرات شخصی تان درباره ی این پست های گهگاه که اندیشه هایم را بیان می کنند هستم.

شاید اگر خواهان زیادی بود، تمامی بند های کتاب را به صورت پراکنده نوشتم. تا ببینم نظرات خوانندگان چه می گوید.

تنهایی , جمع , حضور

نوامبر 7, 2008

تنهایی یعنی تفکر …..

سوز تنهایی یعنی تفکر محض …..

جمع یعنی وسوسه …..

بودن در جمع یعنی غروب اندیشه …..

یعنی حجابی برای دوری از اندیشیدن …..

حضور یعنی تلاش برای مخفی شدن از بمباران افکار …..

یعنی پوشاندن ترس بی فکری …..

یعنی مردن …..

یعنی بی نتیجه بودن …..

تنهایی یعنی مقصد …..

یعنی درک حضور, بدون حضور …..

یعنی شوق بیداری در اوج خواب جمع.