یک پرنده را بنگرید… به عنوان مثال یک کبوتر سفید و لاغر را. چنان آزادانه و بی پروا اوج میگیرد انگار میکنی که تا به حال پروازی انجام نداده و این آخرین لحظاتیست که او میتواند زندگی کند و همین لحظات را غنیمت دانسته و میخواهد پرواز کند.
همین کبوتر را در نظر بیاورید هنگامی که زندانی شماست و در دستان شما چنان با هیجان و ترس به اطراف مینگرد انگار چیزی را از دست داده و در به در به دنبالش است. به زحمت فراوان و حتی به قیمت از دست دادن زیبایی پرهایش و با تمام وجود سعی دارد که از دستانتان بگریزد و دوباره به کار مهمش که همانا پروازی به وسعت میدان عملش است, ادامه دهد. گویی وجودش سرشار است از پریدن و اگر آن را از او بگیریم ( کبوتر منهای پرواز ), چنان لایعقل و بی چاره میشود که دلیلی برای ادامه نمیبیند و هرلحظه آرزوی مرگ میکند.
این حقیقت جزئی جدا نشدنی است از قسمت وجودی ( ذات ) تمام موجودات زنده و حتی نباتی که در اندیشه ما چنان زنده اند که انگار نیستند، اما میتوان این حقیقت را در ذره ذره ی آن ها هم یافت.
پس من به شخصه نمیتوانم بگویم که شخصا دوست دارم آزاد باشم و شاید دیگری چنین نیاندیشد. چنان که اشاره کردم, آزادی و در آزادی به سر بردن, منتهی به ذات است و امریست نوشته شده و نه در دست من است که آن را تغییری ایجاد کنم و نه در توانیایی شخصی دیگر.
آزادی مکتوب در ذات و سرشت هر موجودیست و همواره در جستجوی آن حتی جانش را هم فدا کرده است. دلیل این که بمیر اما به زندان تن در نده, حقیقتی نیست که بتوان با معادلات و اجتماع مجهولات و سپس سعی در پی بردن آن ها, به آن رسیدگی کرد ( برخلاف بسیاری از حقایق دیگر ). دلیلش هم ذاتی بودن “امر آزاد بودن” است. مطمئنم که اگر ذات یک موجود را به قسمت هایی تقسیم کنیم, گوشه ی دنجی از آن متعلق به آزادیست که خودش هم آزادانه و با دیدی شامل, در حال پاییدن دیگر محفوظیات است و شاید در مواقعی در کار آنان ( با دیدگاه مخصوص به خودش ) دخالت هایی هم انجام دهد.
پس همانگونه که در خلقت, تصمیم گیری برای هر موجودی از پیش تعیین نشده, نتیجه این است که همگان میتوانند تصمیماتشان را شخصا انجام دهند و منتظر پیامد هایش هم بمانند… و در تمامی این مسیرهای پر پیچ و خم, تمرکز و نفس آزادی, همچون چشمانی خیره, اعمالمان را در سایه ی تدبیرخودش زیر نظر دارد.
———————————————–
همانطور که از این نوشتار بر می آید، سعی کردم مفهوم آزادی و آزاد بودن را از تمرکز در قشری خاص بزدایم و با پرداختن به امر ذاتی بودن آزادی، آن را به تمامی مردم و رده های سنی مختلف و دو جنس متفاوت بشری ربط بدهم.
منتظر خواندن نظراتتان درباره ی این نوشته هستم…
ژوئن 23, 2009 در t 11:49 ب.ظ
M.K_Soft:
سلام سینای عزیز.
واقعا خوشحالم از اینکه هنوز هستند خوانندگانی که با عشق می خوانند و زندگی می کنند. این برای من نویسنده ارزشی وصف نشدنی دارد.
ممنون.
ژوئن 25, 2009 در t 12:54 ق.ظ
M.K_Soft:
ای دوست! نیومدن ما دلیل فراموشی عزیزان نیست.
من همیشه به فکر دوستان ارزشمندی چون شما هستم.
نظر هم دادم نمیدونم چرا الان که نگاه می کنم، نمیبینمش! رسیدگی کن.
در مورد آزادی هم من قصدم و نیتم، پرداختن به اصل و ذات هر موضوعیست . به حواشی آن از دیدگاه دیگری خواهم پرداخت که فعلا و در این سن وقتش نیست. ممنون بابت تلنگرت.
ژوئن 25, 2009 در t 2:51 ب.ظ
M.K_Soft:
تفسیر بسیار جالبی بود…یادم خواهد ماند.
ممنون.