
گاهی احساس میکنی که باید به انسانی کمک کنی و یا دستی را بگیری تا او اندکی بهتر بایستد. فردریش نیچه در جایی اشاره میکند که کمک کردن به دیگران از برای ارضای حس قدرت طلبی خود انسان است و این نیاز انسان به همنوع دوستی و کمک به او نیست بلکه ما به خاطر اینکه دوست داریم دیگران بیشتر پی به قدرت ما ببرند سعی در کمک کردنشان داریم.
نظریه ی جالب و قابل تاملی ست اما به نظر من همیشه شرایط چنین تعیین نمیشود.
با قبول این نظریه پس انسانیت انسان که ریشه در ژرفای وجودی خلقت وی دارد چه میشود؟؟؟
ممکن است که شرایط در اکثر اوقات مانند نظر این فیلیسوف باشد اما بسط دادنش به تمامی ابعاد یک عمل کار اشتباهیست زیرا به عقیده من حتی چنین احساسی هم در سیطره حسی والاتر است.
یعنی ممکن است ما چنین کمک هایی را هم برای اهدافی شخصی و دنیوی دنبال نماییم اما ریشه و ذاتش قطعا این نیست.
ممکن است که ما بتوانیم کمک های مدیری به کارمندش را به ایجاد کردن حسی مبنی بر ضعیف و تحت نیروی رئیس بودن کارمند تعبیر کنیم . اما آیا برداشت ما از کمک کردن جوانی موفق به پیرزنی ضعیف و لاغر که توانایی حمل بارش را ندارد را هم چنین تفسیر میکنیم!!
قطعا پیچیدن نسخه ای فراگیر برای تمامی اقشار و قراردادن همه شان در یک کفه ترازو و وزن کردنشان با یک گفته کاری بس اشتباه است, زیرا شرایط به موازات گسترش جهان و روابط در حال گسترش است و دنیای حال حاضر ما بسیار پیچیده تر از این است که بتوان تصمیمی قطعی برای موضوعی صادر کرد.
برچسبها: قدرت طلبی, انسان دوستی, انسانیت, تفکرات تنهایی