Archive for سپتامبر, 2008

اندکی در باب ایمان واقعی

سپتامبر 25, 2008

ايمان تابحال نتوانسته كوه هاي حقيقي را جابجا كند اما مي‌تواند – در ذهن مومن- در جايي كه كوهي وجود ندارد رشته كوه‌هايي خلق كند.

فردريش نيچه

 

به نظر شخصی من فردریش ویلهلم نیچه فیلیسوفی با دیدی بسیار عمیق است. پیامبری ست نجواگر و خواننده. وارسته و بزرگ. قابل احترام ابدی. نکته های نقض او در بین صحبت هایش و در میان جملات کتاب هایش همیشه مرا محصور خودش کرده و میکند. مطمئن باشید دیدی چنان عمیق به این سادگی به دست نمی آید و خواهان پشتوانه ای ستبر و تکیه بر دانش و بینشی عمیق است.

با این وجود برایم بسیار خنده آور است که شریعتی ( به عقیده اکثریت “بزرگ” ) در جایی با نادانی تمام میگوید ” فیلیسوفان پفیوزان تاریخند… چرا که فقط قادر به حرف زدنند و بس.!!! ” به نظر من صحبتی بس ابلحانه است. سوالاتی که یک فیلیسوف در ذهن یک خواننده ایجاد میکند تاثیری عمیق و کوبنده ایجاد میکند که اگر با برنامه ریزی و موشکافی خواننده همراه شود قادر به انجام تحولات بزرگی در ذهن یک شخص است. همینطور که نیچه بزرگ در جایی اشاره میکند: رسالت من این است که مفهومی که نویسندگان و نظریه پردازان دیگر در چندین کتاب سعی در گفتنش دارند, من در چند جمله بگویم… و این است یک رسالت واقعی.

 

مقدار كمي از فلسفه ذهن انسان را به الحاد ميكشاند اما عميق شدن در آن دروازه دين را برويش ميگشايد.

 فرانسيس بيكن

 

با این مقدمه خواستم بحثی را شروع کنم با تکیه بر اینکه از نگاه عمیق یک فیلیسوف بر هستی نباید سرسری گذر کرد.

دین و ایمان همواره و از دیرباز مورد بحث گونه های بشر بوده و خواهد بود. مسئله ای سراسر در پرده و رمز آلود که همیشه و در همه حال قابل بررسی ست.

مارکس, از دیگر بزرگان وادی فلسفه در جایی دیگر اشاره میکند: ” اگر یک شیمی دان برای من از علم شیمی سخن بگوید و حرکت الکترون ها را تفسیر کند و شیمی را برایم بازگو کند, من بدون شک حرف هایش را قبول میکنم چون میدانم با مشاهدات و آزمایشات فراوان بدین دیدگاهی دست یافته. همچنین اگر دکترم برایم از بیماری و سلول ها و تاثیر موادی بر بدن صحبت کند, حرف او را هم قبول خواهم کرد. زیرا قطعا او هم با آزمایش و مشاهده به این موارد دست پیدا کرده و همینطور یک کشاورز و… . اما من هیچگاه حرف یک روحانی را در باره آن دنیا باور نخواهم کرد. چون صحبت هایش بدون مشاهده و اساسش کاملا فرضیه است و بس. ” قطعا از کنار این مطلب سرسری گذشتن به معنای گول زدن خود است.

 

فلسفه پرسش‌هايي است كه هرگز جواب داده نخواهند شد. دين پاسخ هايي هست كه هرگز مورد پرسش قرار نخواهند گرفت.

 

من دین و ایمان را برای ادامه زندگی مفید و تاثیر گذار میدانم. اما دینی رمز آلود را قطعا نمیتوانم تحمل کنم.

تا کی با چشم بسته به چیز هایی که از کودکی ام در گوشم خوانده شده و به واسطه اینکه در گوش پدر و مادر و اطرافیانم خوانده شده و آنها هم همینطور باید ایمان داشته باشم؟

در این روزگاران پیچیده که تک تک ما در حال لولیدن در آن هستیم و شرایط بسیار بسیار پیچیده حاکم شده بر تک تک مردم همه جهان, آن ها که باید به اندازه کافی از ایمان مردم سو استفاده میکنند.

انسان ها با توجه به زندگی پیشین و تجربه های خود و بزرگانشان ساختار هایی از ایمان را دور خود تنیده اند و تا حد امکان به آن ها پایبند هستند. حال من به این که عده ای با نظر به این موارد سعی در مکیدن خونشان هستند کاری ندارم, اما آیا زندگی تا زمان مرگ با چنین شرایطی برایتان خوشایند است؟ آیا درک کردن هدف, انگیزه کافی برای کنار زدن این الیاف مجازی نمیتواند باشد.

من دوست ندارم هیچ چیز را با چشم بسته قبول کنم… حتی خدا را.

من تجربه به این دنیا آمدن, بازیگوشی کردن, با خانواده بودن, خوردن, خوابیدن, راه رفتن, آموزش دیدن, سر کلاس بودن, با مردم بودن را داشته ام و در آینده تجربیات بسیار زیاد دیگری از قبیل کار کردن, اجتماعی بزرگتر, عاشق شدن و عشق ورزیدن و خیلی موارد دیگر و در نهایت مرگ را خواهم داشت. اما من به مرگ تنها و تنها به عنوان یک تجربه نگاه میکنم که قطعا از آن هم باید گذشت. بدون شک وارد دنیایی بزرگتر خواهم شد و آنجا هم میلیارد ها شرایط را تجربه خواهم کرد. سپس دنیای بعدی و بعدی… آن ها هم مکانی برای افزودن بر تجربیات من خواهد بود و سر انجام دیر یا زود خواهم رسید به مقصد نهایی و بی پایان.

اما من این را هم فقط و فقط موردی دیگر جهت تجربه میدانم و بس. من خدا را هم تجربه خواهم کردخدا هم تجربه ایست بعد از تجربیات گذشته من.

دنیای پیچیده ایست و پیش بینی کاری بیهوده. اما من هدفم مشخص است و به حواشی آن کاری نخواهم داشت.

چرندیات زیادی را خواهم شنید که خواسته یا ناخواسته سرعتم را کند خواهد کرد, اما من میروم و نخواهم ایستاد.

من نه ایمان پوشالی و دیکته شده را قبول دارم و نه دین صاحب آن ایمان را. من دینم دینی شخصی و ایمانم محکمتر از هر ایمانی و در حال حرکت به سمت هدف.

خودتان باشید نه تحت تاثیر.

چهارچوب معنی ندارد, ژرف باش و بی پایان.

تاثیر گذار باش نه تاثیر پذیر.

من همیشه و همه جا گفته ام: من به این دنیا آمده ایم که یا تاثیر بگیرم یا تاثیر بگذارم. انتخابش با خود شخص است که کدام را انتخاب کند. و قطعا دومی راهیست سرشار از پستی و بلندی. و باز بدون شک با شرایط و باور های ریشه دوانده مردم پیرامون پستی های بسیاری خواهد داشت اما من به این ایمان دارم که بلندای به ثمر رسیده بلندترین جای ممکن است… و من دومین راه را انتخاب کرده ام… .

 

خدا انواع بسيار متفاوتي از انسان را آفريده است. چرا بايد اجازه دهد كه تنها يك شيوه براي بندگي اش وجود داشته باشد؟

مارتين بوبر

 

این صحبت ها را زدم تا شاید در بعضی ها شکی ایجاد کنم. شکی که شاید با دیدی دیگر به فرایض دینیشان بنگرند.

ماهی که ما در حال گذرانش هستیم ماهیست سرشار از این فرایض و با کلی مسئولیت دیکته شده.

مینگرم و بنگر…

همین و بس.

موفق و در پناه ایمان پاینده تان, غرور آفرین باشید.

 

The fall Getting Start in 2008پادشاه فصل ها… پاییز

سپتامبر 22, 2008

اگر امروز به سایت گوگل سر زده باشید که حتما هم همینطور بوده قطعا متوجه تغییر لوگوی گوگل به این شکل شده اید.

 

خواهی یا  نخواهی زمین میچرخد و زمان میگذرد و فصل ها از پی هم می آیند. حالا هم نوبت پاییز است که دامن نارنجی اش به همراه رنگ و بویی از اندوه و دلتنگی را بر زمین بگستراند.

خواسته یا ناخواسته فصل پاییز القا کننده دلتنگی و دلگیری خاصی است. به قول شاعر سرها در گریبان… زمین دلمرده…سقف آسمان کوتاه.

 

اما دید مهدی اخوان در این باره به نظرمن مثال زدنی تر از سایرین است.

 

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست…..

ساز او باران … سرودش باد…

پادشاه فصل ها پاییز…

 

همیشه از تمثیل های زیبا و دید عمیق م.امید ( مهدی اخوان ثالث ) درباره طبیعت و محیط اطراف لذت برده ام.

مرسی اخوان عزیز بابت اشعار نابت.

روحت شاد و یادت تا ابد گرامی.

 

باغ من…

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها ، پاییز…

 

تهران… خرداد 1335

 

بشنوید این شعر را با صدای سراینده اش

لینک قابل دانلود است.

 

درباره پاییز بیشتر بدانید :

 

به فارسی

به انگلیسی

درباره آغاز پاییز 2008 به انگلیسی

و

پاییز در سال 2008

و

First Day of fall – 2008

 

درباره مهدی اخوان ثالث بیشتر بدانید :

 

به فارسی

به انگلیسی

و

دانلود گزیده ای از اشعار مهدی اخوان ثالث

حجم : 256 کیلوبایت

Missing father

سپتامبر 22, 2008

مردی که فکر می کرد پنج سال پیش جسد پدرش سوزانده شده او را در تلویزیون زنده مشاهده کرد. تا کنون جان رینهان تصور می کرد جسدی که سه سال پس از ناپدید شدن پدرش در سال 2000 پیدا شده بود متعلق به پدرش است ولی اکنون معلوم شده که این تصور اشتباه بوده است. به گزارش دنی سویج، گوش بدهید:

 

   شنیدن این خبر

 (جهت پخش بهتر برای شنیدن این متن بهتر است از نرم افزار  Real Player استفاده نمایید:

دانلود ورژن 10 این نرم افزار با حجم 10 مگابایت)

 

When John Delaney disappeared he was spending much of his time living rough. He was last seen in a hostel in Manchester. His family searched the streets of the city for him but had no luck. So when a badly-decomposed body was found in the grounds of the Manchester Royal Infirmary in 2003, wearing similar clothes, police believed it was Mr Delaney and his family held a funeral.

But earlier this year his son, John Renehan, saw a picture of his father on a BBC programme. An appeal was being made for anyone who knew the man – who had amnesiato come forward.

JOHN RENEHAN:
Well I knew straight away that was me dad. I knew straight away. Obviously his face, it was a bit disfigured, but I just knew straight away that was me dad.

It emerged that John Delaney had been living in a care home for the last eight years. Police have admitted they made mistakes and their enquiries were insufficient. Mr Delaney’s son now wants to know the identity of the man he cremated – thinking it was his father.

Danny Savage, BBC News, Manchester

 

Practical Words

living rough
زندگی در شرایط شاق و بی خانمانی

badly-decomposed
به شدت فاسد و متلاشی شده، در اینجا: جسد آنقدر فاسد شده که امکان تشخیص هویت آن وجود ندارد

An appeal
در اینجا: تقاضای کمک

amnesia
بیماری فراموشی

to come forward
در اینجا: خود را معرفی کند، پا پیش بگذارد

straight away
بلافاصله، بدون تاخیر

me dad
پدرم ( در برخی از لهجه های انگلیسی مردم به صورت محاوره از
me به جای my استفاده می کنند)

disfigured
تغییر شکل پیدا کرده

care home
خانه سالمندان

cremated
جسد سوزانده شده