اگر کوسه ها آدم بودند

27 06 2009

dayhistory-87-02-11

برای این پست یه شعر دیگر از برتولد برشت، شاعر و نمایشنامه نویس شهیر آلمانی انتخاب کردم. با هم می خوانیم:

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي ” كي ” پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه ميساختند
وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
“زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود”

برتولد برشت

مرتبط با این موضوع:

در ستایش آموختن

بی تفاوتی تا چه حد ؟؟

اگر از این مطلب خوشتان آمده، بی شک تمامی مطالب فلسفه و تلنگر وبلاگ هم برای شما نگاشته شده. از مطالعه ی آن ها دریغ نکنید.





آزاد؛ بودن یا نبودن

23 06 2009

Freedom

یک پرنده را بنگرید… به عنوان مثال یک کبوتر سفید و لاغر را. چنان آزادانه و بی پروا اوج میگیرد انگار میکنی که تا به حال پروازی انجام نداده و این آخرین لحظاتیست که او میتواند زندگی کند و همین لحظات را غنیمت دانسته و میخواهد پرواز کند.

همین کبوتر را در نظر بیاورید هنگامی که زندانی شماست و در دستان شما چنان با هیجان و ترس به اطراف مینگرد انگار چیزی را از دست داده و در به در به دنبالش است. به زحمت فراوان و حتی به قیمت از دست دادن زیبایی پرهایش و با تمام وجود سعی دارد که از دستانتان بگریزد و دوباره به کار مهمش که همانا پروازی به وسعت میدان عملش است, ادامه دهد. گویی وجودش سرشار است از پریدن و اگر آن را از او بگیریم ( کبوتر منهای پرواز ), چنان لایعقل و بی چاره میشود که دلیلی برای ادامه نمیبیند و هرلحظه آرزوی مرگ میکند.

این حقیقت جزئی جدا نشدنی است از قسمت وجودی ( ذات ) تمام موجودات زنده و حتی نباتی که در اندیشه ما چنان زنده اند که انگار نیستند، اما میتوان این حقیقت را در ذره ذره ی آن ها هم یافت.

پس من به شخصه نمیتوانم بگویم که شخصا دوست دارم آزاد باشم و شاید دیگری چنین نیاندیشد. چنان که اشاره کردم, آزادی و در آزادی به سر بردن, منتهی به ذات است و امریست نوشته شده و نه در دست من است که آن را تغییری ایجاد کنم و نه در توانیایی شخصی دیگر.

آزادی مکتوب در ذات و سرشت هر موجودیست و همواره در جستجوی آن حتی جانش را هم فدا کرده است. دلیل این که بمیر اما به زندان تن در نده, حقیقتی نیست که بتوان با معادلات و اجتماع مجهولات و سپس سعی در پی بردن آن ها, به آن رسیدگی کرد ( برخلاف بسیاری از حقایق دیگر ). دلیلش هم ذاتی بودن “امر آزاد بودن” است. مطمئنم که اگر ذات یک موجود را به قسمت هایی تقسیم کنیم, گوشه ی دنجی از آن متعلق به آزادیست که خودش هم آزادانه و با دیدی شامل, در حال پاییدن دیگر محفوظیات است و شاید در مواقعی در کار آنان ( با دیدگاه مخصوص به خودش ) دخالت هایی هم انجام دهد.

پس همانگونه که در خلقت, تصمیم گیری برای هر موجودی از پیش تعیین نشده, نتیجه این است که همگان میتوانند تصمیماتشان را شخصا انجام دهند و منتظر پیامد هایش هم بمانند… و در تمامی این مسیرهای پر پیچ و خم, تمرکز و نفس آزادی, همچون چشمانی خیره, اعمالمان را در سایه ی تدبیرخودش زیر نظر دارد.

———————————————–

همانطور که از این نوشتار بر می آید، سعی کردم مفهوم آزادی و آزاد بودن را از تمرکز در قشری خاص بزدایم و با پرداختن به امر ذاتی بودن آزادی، آن را به تمامی مردم و رده های سنی مختلف و دو جنس متفاوت بشری ربط بدهم.

منتظر خواندن نظراتتان درباره ی این نوشته هستم…





بالاخره: مترجم گوگل برای زبان فارسی

19 06 2009

دیروز وبلاگ گوگل به طور رسمی اعلام کرد که بخش ترجمه ی گوگل برای زبان فارسی هم به صورت بتا آماده ی استفاده است.

به این صورت، کاربران می توانند به ترجمه ی فارسی به انگلیسی و یا باالعکس اقدام کنند. البته با توجه به اینکه این سرویس تازه کار است و هنوز در مرحله ی آزمایشی و کامل شدن است، نقص های فراوانی دارد که نمیتواند به عنوان یک مرجع استفاده شود.

با امید به اینکه با تلاش های کاربران، این سرویس به زودی قدرتمند شود و بتواند در جهت رشد فضای وبلاگستان و همچنین رشد مقالات و مفهومات در زبان فارسی مورد استفاده ی جدی قرار گیرد.

برای رشد این موتور ترجمه، کاربران می توانند ترجمه ی صحیح جملات را برای آن ارسال کنند تا این موتور به مرور خود را اصلاح کند.

برای این کار وقتی متنی را ( چه انگلیسی و یا فارسی ) وارد کردید و ترجمه اش را درخواست کردید، میتوانید با کلیل روی گزینه ی Contribute a better translation یک ترجمه ی صحیح تر برای آن جمله ارائه دهید.

برای ورود به صفحه ی ترجمه ی گوگل روی همین لینک کلیک کنید.

برای نمونه، من اقدام به ترجمه ی بند اول داستان کوتاه بالا نمودم و نتیجه این شد:

Capture

و بعد چون ترجمه ی گوگل اشتباهات زیادی داشت، ترجمه ی خودم را با کلیک بر روی همان دکمه به موتور جستجو وارد کردم و در انتها هم پیغام تشکر را دریافت کردم:

Capture1





General Pershing – A funny short story

4 06 2009

Capture 14

General Pershing was a famous American officer. He was in the American army, and fought in Europe in the First World War.

After he died, some people in his home town wanted to remember him, so they’ put up a big statue of him on a horse.

There was a school near the statue, and some of the boys passed it every day on their way to school and again on their way home. After a few months some of them began to say, ‘Good morning, Pershing’, whenever they passed the statue, and soon all the boys at the school were doing this.

One Saturday one of the smallest of these boys was walking to the shops with his mother when he passed the statue. He said, ‘Good morning, Pershing’ to it, but then he stopped and said to his mother, ‘I like Pershing very much, Ma, but who’s that funny man on his back?’

جنرال پرشینگ یک افسر معروف آمریکایی بود. در طول جنگ جهانی اول در اروپا او برای ارتش آمریکا می جنگید.

بعد از اینکه او مرد، برخی از همشهریانش میخواستن که نام و خاطره ی او را زنده نگه دارند. بنابراین آنها اقدام به ساختن مجسمه ای بزرگ از او در حالی که بر اسبی نشسته است کردند.

کنار مجسمه ی ساخته شده، مدرسه ای قرار داشت. هرروز وقتی پسرها به مدرسه می آمدند و یا در مسیرشان در حالی که به خانه بر می گشتند، از کنار این مجسمه رد می شدند. بعد از چند ماه، برخی از آن پسرها وقتی از کنار آن مجسمه می گذشتند، به او سلام می کردند و می گفتند: صبح بخیر پرشینگ. این کار تا بدانجا تکرار شد که به زودی تمام بچه ها وقتی از کنار مجسمه رد می شدند، همان کار را می کردند.

یک روز، یکی از پسر بچه ها که خیلی کوجک بود، با مادرش به خرید رفته بود، وقتی داشت از کنار مجسمه ی ژنرال می گذشت، گفت: صبح بخیر پرشینگ. ولی ناگهان ایستاد و گفت: مامان، من پرشینگ رو خیلی دوست دارم  ولی نمی دونم اون مرد بانمکی که پشتش نشسته کیه!!!





فراسوی نیک و بد – 1

27 05 2009

والاترین بینش های ما هنگامی که سرزده وارد گوش های کسانی شوند که پیشاپیش برای آن ها ساخته و پرداخته و مقدر نشده باشند، می باید – و جز این نشاید! – که طنین حماقت و گاه طنین جنایت داشته باشند.

روزگاری فیلسوفان – چه در میان هندیان، چه در میان یونانیان و ایرانیان و مسلمانان، و سخن کوتاه، هر جا که انسان به نظام مراتب باور داشته است نه به برابری و حقوق برابر – میان اهل برون و اهل درون فرق میگذاشتند؛ اما این فرق چندان در این نیست که آنکه بیرونی است، بیرون می ایستد و از بیرون، نه از درون، می نگرد و ارزیابی میکند و می سنجد و حکم می کند؛ بل فرق بنیادی تر در این است که اهل برون چیز ها را از پایین به بالا مینگردند؛ اما اهل درون از بالا به پایین.

روان را بلندی هاییست که اگر از آن ها [ بر جهان ] بنگریم، دیگر تراژدی نیز در ما سوگ انگیز نخواهد بود؛ و اگر همه ی درد و رنج عالم را یکجا گردآوریم و فراچشم نهیم، که را آن جسارت است که بگوید چنین دیداری ناچار ما را به سوی ترحم، و در نتیجه، دوچندان کردن درد و رنج می کشاند و اغوا میکند؟…

آنچه نوع برتری از انسان را خوراک است یا مایه ای جانفزا، نوعی بسیار دگرگونه تر و پست تر را می باید همچون زهر باشد.

وجود فضیلت های همگانی در فیلسوف چه بسا جز به معنای ضعف و رذیلت نباشد.

چه بسا انسانی والاگهر تر هنگامی که پستی می گیرد و کارش به نابودی می کشد، صفاتی را دارا شود که به سبب داشتن آن صفات وی را در عالمی پست تر، که در آن فرو افتاده است، همچون قدیس پاس دارند.

کتاب هایی هست که بر حسب آن که روانی و نیروی حیاتیی پست بدان ها روی کند یا والا و قوی، برای روان و سلامت ارزش هایی باژگونه دارند: در وجه نخست، کتاب هایی خطرناک و ویرانگر و فروپاشیده اند؛ و در وجه دیگر، بانگ منادی لشکرند که دلیرترینان را به میدان دلیریشان فرا می خواندند.

کتاب هایی که برای همه ی عالم نوشته می شوند، همیشه بوی گند می دهند: بوی مردم کوچک به آن ها چسبیده است. هرجا که مردم می خورند و می آشامند، حتی آنجا که پرستش میکنند، این بو مشام را می آزارد.

هرکه بخواهد در هوای پاک دم زند، به کلیسا پای نمی گذارد.

فردرییش نیچه – فراسوی نیک و بد

فصل دوم – جان آزاده – پاره ی 30

برای کسی سخن بگو که ارزش بودن یک شنونده را برای حرف هایت داشته باشد. کسی که صحبت هایت را درک نتواند کند، چه باک از چسباندن انگ و نادانی به تو؟ چه بسا که تفکر پویای تو کفریست خبیصانه در نظر او. پس اصلا هیچ نگو و خود را “بارور” کن تا جنگ بیهوده و عبث با دیگری!

تفکر خود را در این دنیای “مهاجم به اندیشه” داشتن بسیار سخت است. برداشت هایی که تا به کاغذ پای بگذارند، چنان تغییر ماهیت می دهند که گویی ریشه شان تغییر داشته و از اول همینطور اندیشیده شده!

این بینش های متفاوت است که از تجربیات پیشین منشا گرفته و برداشت های متفاوت می سازد. برداشت هایی که زمین تا آسمان تفاوتشان است. پیش درآمدی که بر گذشته ی اصل، و یا در راه اصل شدنی، باب شده و رشد یافته، چه بسا موضوع اصلی را در نظر برداشت کننده ی ثانوی نوع دیگری معنی کند.

و امیدوارم همه خوانندگان به این نتیجه رسیده باشند که تفکر نیچه از کلیسا در آخرین خط، تمام ادیان و در یک کلام اصل “دین” است.

به منجلاب کشیده شدن دین تا حدی که خودش هم اذعان می کند “دین مال انسان های بیکار است” قضیه ایست خاص که صحبتش فقط در فراسوی نیک و بد و چارچوب اندیشه ی چون نیچه اندیشان میگنجد. چرا که صحبت ما ورای تمامی ارزش هاست و این تفکرات ماست که ارزش های مختلف را شامل می شود که اگر عکس این بود، مردان دینی بسیاری هستند که وظیفه اش را بر عهده دارند.

و با اشاره به این نکته که فراسوی نیک و بد برای تویی که قصد نداری از حد تفکرت بیشتر بیاندیشی نوشته نشده. که برای آنی است که مایل است ورای وجود و ماورای سطح دانش تحمیل شده و حتی به قیمت شنا کردن بر خلاف سیل تمامی اندیشه ها شنا کرده و بیاندیشد. همانطور که سقراط در پاسخ شاگردانی که از اهانت او به اندیشه های افلاطون گلایه میکردند گفت: افلاطون را بسیار دوست دارم، ولی حقیقیت را بیشتر از افلاطون دوست دارم.

اما با تمام این وجود،

فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب ها نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد…

پس بیشتر نظری نمی دهم و منتظر نظرات شخصی تان درباره ی این پست های گهگاه که اندیشه هایم را بیان می کنند هستم.

شاید اگر خواهان زیادی بود، تمامی بند های کتاب را به صورت پراکنده نوشتم. تا ببینم نظرات خوانندگان چه می گوید.